این روزا دلم اصرار داره فریاد بزنه،فریاد از دلتنگی ،فریاد از این همه حسرت،فریاد از این شهر غریب و سرد شدن یه اشنا،اما من همش مدام جلوی دهانش را میگیرم ،دهانش را میگیرم چون کسی تمایلی به شنیدن این حرفا نداره،حرفایم تاریخ مصرفش تموم شده،این روزا سعی میکنم خدای سکوت بشم ،حرفی نزنم،خفقان میگیرم شاید حرفام باعث رنجش و خطی خطی اطرافیانم بشه،اینروزا حوصله هیچکاری رو ندارم ،حتی حواسم به خودم هم نیست،نمیدونم چه بلایی به سرم اومده،فقط انو میدونم که همش چشات جلوی چشامه،مثل داستان شیرین چوپان دروغگو هر بار چشمات رو یه جور دیگه
برای خودم از سر میخونم و هربار قصه ای نو از چشمات برای خودم میسازم و دنیای سیاهم را با چشات رنگین کمانی میکنم،اما مهم نیست که حواست بهم نیست ،مهم اینه که من هر روز تو رو دارم،درسته برای دوست داشتنت خیلی حقیر و کوچکم ولی .. فقط برای سامی...
ما را در سایت فقط برای سامی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 32 تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 10:16